جهت هفتم

 
غربت غربیه
نوشته ي : یگانه - ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧
 

برای دوستی که داشتنش در این غربت نعمتیست و با این حال با گفتن ناتمام از آن رنجاندمش

تنهایی ما از لحاظ فلسفی به این دلیل است ما در این عالم در "عرض" موجودات دیگریم و نه در "طول" آنها. تمامی انسان های دیگر هر چقدر که به ما نزدیک باشند و دوست باشند و هر چقدر که ما آنها را در جریان احوال خود قرار دهیم نمی توانند به جای ما باشند و پایشان را در کفش ما کنند. نمی توانند به راستی حالات درونی ما، ادراکات و شناخت های ما را از هستی دریابند و "وجد" کنند.

 

"وجود" ما در "وجد" هایش تنهاست و هر چه هم که ما دستهای دیگری را بگیریم و در چشمهایش خیره شویم نمی توانیم به راستی نگاه او را به هستی درک کنیم. و با او در "دیدن" "فهمیدن" "دانستن"  و دیگر ادراکات حسی و عقلی اش شریک شویم. ما تنها با دیدن آدمهای دیگر و سخن گفتن با آنها حدس می زنیم که ممکن است آنها نیز تجربه هایی مشابه ما یا دریافت هایی نزدیک به ما داشته باشند.  اما هیچگاه براستی نمی توانیم دریافت های آنها را به ادراک حضوری بیابیم.

 

ما در این هستی با وجودمان و در "وجد" هایمان تنهاییم و ادراکات و دانسته ها و فهم هایمان را هرگز براستی با کسی شریک نخواهیم شد.

 

چه بسیار که خواسته ایم چیزی را به کسی "نشان" دهیم. خواسته ایم دست ادراکش را بگیریم و از عمق وجودمان بگذرانیم. خواسته ایم حقیقتی را که با تمام وجود دریافته ایم ، "وجد" کرده ایم، با کسی شریک شویم. خواسته ایم شوقی را که بادیدن لرزش یک برگ، شنیدن آواز بلبلی در نیمه شب، استنشاق عطر گلی که رایحه اش روحمان را از این دنیا بدر برده، دیدن ماه کاملی که بر فراز آسمان ایستاده است، طلوع خورشیدی از فراز کوهی پر برف، وزش نسیمی که وجودمان را تکان داده، ..در وجود کسی بگنجانیم، بگوییم، بیان کنیم و هر بار ناکام مانده ایم.

خواسته ایم حقیقتی فلسفی را که به شناخت کامل (عرفان) اش رسیده ایم با عقل کسی در میان بگذاریم . یا شادی ای که روح ما را به چرخش در آورده و تا اوج هستی به پرواز در آورده و اشک اشتیاق را از چشمانمان سرازیر کرده برای کسی بازگو کنیم یا نوری را که در وجود و ادراک خویش یافته ایم و روشنایی ای را که با آن همه چیز را روشن دیده ایم به کسی ببخشیم و هر بار که شادان و غرلخوان و شوران  آمده ایم تا "وجد" وجودمان را درسطح ادراک کسی به تماشا بنشینیم  محکم به دیوارهای بسته "وجود"مان خورده ایم به دیوارهای بسته ی "وجود" خودمان. و تنها قادر بوده ایم از پشت آن دیوارهای بسته به "اشارتی" اکتفا کنیم.

ما در "عرض" با یکدیگر روابط اجتماعی داریم. به هم لبخند می زنیم، با هم راه می رویم و با هم زندگی می کنیم اما هیچ کس در "طول" ما قرار ندارد و نخواهد گرفت.

حقیقت وجود ما در این هستی غریب است و از سنخ این عالم نیست و با هیچگونه رابطه ی "عرضی" با هیچ موجودی نیز ارضا نخواهد شد.

ما در آنچه که در قلب ها و فکرهایمان می گذرد، و بالاتر از همه با حقیقتی که در درونمان می یابیم، غریبیم و به راستی غربت ما در این عالم چیست به جز غربت تکه تکه ی "او" که حقیقت ماست. "حرکت" مادی  و ادراکات حسی ما نیز چیزیست که در"عرض" ودرعالم ماده  اتفاق می افتد. در عالم تزاحم و تغایر و بیهوده نیست که این عالم را "غربت غربیه" نامیده اند که پایین ترین و اسفل السافلین مرتبه از تجلی حقیقت است.

ما در "عرض" به شناخت می رسیم و در می یابیم اما "او" در ما و در "غربت" ما برای همیشه دست نخورده و ناشناخته و غریب خواهد ماند.

 


 
comment بگو! ()